تبليغاتX
مشق شب
بیچاره دلمشنبه بیست و هشتم مهر 1386 0:3

کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

 اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی  ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

 يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

 عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟   می خوانی مگر نه؟؟؟

   پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!

 آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟  عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟؟؟

  ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟  

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟  

 دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟ ؟آخر چرا؟ ؟ ؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟

دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم  

 نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!!

 


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
معلوم نیست کجاستچهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 13:4
سلام دوستای خوبم

باور کنید اصلا حس نوشتن ندارم معلوم نیست این دوست من کجاست چند ماهی ازش خبر ندارم

ولی عیدا پیشا پیش به همه تبریک میگم انشالاه خبرای خوب بهتون برسه

از این یار بی وفای منم خبری بهم برسه


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
کجاست چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 11:23
 
 
 
امشب ديگر برای تو می نويسم....
آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...برای تو که آبی ترين ، آبی ها هستی ..کلامم تلخ است ، روزگار
و قلمم تلخ تر . هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين شيرين
شد.اصلا تو يک معمای هميشه تازه و شيرينی ، ناشناخته . دوست داشتنی ، مثل عشق ، مثل
درخت...پس خوشا به حال من که باز شب از تو و برای تو می نويسم...
   
         
چند وقتیست از تو بی خبرم کجایی تو

نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
منپنجشنبه شانزدهم آذر 1385 0:8

 

هوالمحبوب‌

 

** تاروپودهستی ام بربادرفت امّا نرفت

عاشقیها ازدلم، دیوانگیها ازسرم

شمع لرزان نیستم تا ماند ازمن آه سرد

آتشی جاوید باید دردل خاکسترم**

*********************

**سکوتم رابه باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هرخاکی رسیدم تکیه کردم ***

سلام دوستای گلم من نمیخواستم مطلب بنویسم اخه این من

خیلی ناز تر از من مینویسه ولی ظاهرا دل دماغ نوشتن

نداره چند روزی یادشرفته کیه بابا من تورو خودا بیا اپ کن

حالا اگه میخوایید من بیاد بنویسه شما هم بهش بگید 


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
چهره زیباچهارشنبه یکم آذر 1385 18:31
 

بسیاری از ما در زندگی تلاش میکنیم که صورت و

ظاهری آراسته داشته باشیم و تا حد تعالی آنرا به پیش ببریم.

مشکل زمانی پیش می آید که صورت را همه چیز میدانیم.

نیازی به تعالی رساندن صورت نیست، فقط کافیست که آنرا درک کنیم.

صورت بسیار زیباست، بدن بسیار زیباست، اما نباید

چنین تفکری پیش آید که همه جنبه های انسانی در

ظاهر نهفته است.

به عمق بیشتری نیاز است که با چشم قابل مشاهده نیست.
بدن سطح است و روح عمق آن. این دو مقوله  جدا از هم نیست.

خداوند و جهان یک هستند.

جهان سطح است و خداوند عمق آن.

عمق بدون سطح معنایی نخواهد داشت و سطح بدون عمق بی مفهوم.

تنها در زبان است که تقسیم مطرح میشود؛ واقعیت آن

چنین تجربه دوگانه ای نخواهد داشت.
 

پس بخاطر داشته باشیم برای رسیدن به تعالی باید

تمام زوایای انسانی به صورت هماهنگ زیبا گردد.

اینم مشق شب امشب

به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن
 


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
باش و زندگی کن...سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 14:35

 

 

"به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد."

  

سلام؛ بازم سلام؛ میگن سلام سلامتی میاره؛ پس بازم سلام...

والله اینقدر کسی به این وبلاگ سر نمیزد که ما هم دست و دلمون به کار نمیرفت، البته شاید با خوندن همون پست های اول، همه اومدن و رفتن... نمیدونم شاید هم نیومدن و ....ولی خوب بگذریم فعلا که چند نفری مهمون داشتیم، قدم رنجه فرمودند، منت روی سر ما گذاشتند، و نظراتشون رو هم خوندیم... به خاطر اونا هم که شده ما با کمالِ....! به کارمون ادامه میدیم... " راستی این ((تو)) ی ما هم از سفر برگشته زیارتت قبول باشه انشاءالله.... نوشته زیر رو من خودم خیلی دوست دارم شما هم بخونید شاید نظرتون همین باشه....

 

باش و زندگی کن...

نمی‌دانی گریستن، برای کسی که حدقه‌ی چشمش جز دو حفره‌ی عمیق و بزرگ پرخاک نیست، چه رنج آور است! چه می‌گویم؟ رنج؟ درد؟ سخت؟ این کلمات از آن زنده‌ها است، از آن دنیای پر از توانستن، پر از بودن و پر از زندگی کردن است.اینجا هیچ کلمه‌ای یارای حرفی ندارد، هیچ کلمه‌ای، هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست.چه بگویم؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان، در اینجا مرنجان، در اینجا من همواره نگران توام، جز به این نمی‌اندیشم که نکند که در برابر آتش، آنگاه که تنها چشم بر شعله‌های پرنشاط و بازیگر آتش دوخته‌ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه‌ای ساز کرده‌اند، ناگهان، لبان سیرآب و چشمان براق و چهره‌ی شاداب و جوان و سرشار از زندگیت از قصه‌ای تلخ بپژمرد.

من، از اینجا، نباید جز قلقلک پیاپی خاطره‌های شیرین و آرزوهای وسوسه انگیر آمیخته با شرم و شوق و نوازش، در تو حالتی دیگر ببینم. مرا در اینجا، در این تنهایی جاوید و ساکتم، آرام بگذار! تو بست سالی دیگر بی من، باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن؛ باشی و زندگی­کنی، باشی و زندگی کنی....
آری، باشی و زندگی کنی... که دوست داشتن از عشق برتر است و من، هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله‌ی عشق‌های بلند،پایین
نخواهم آورد.
                                                 
*دکتر شریعتی*

 

اینم مشق شبتون.

 

 خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

 

آمین

نظر یادتون نره هااااااااااااا!!...                                           

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
کسی دیگر نمی گیرد نشان راه دریا را...جمعه دوازدهم آبان 1385 20:54

 

روزگاری یک تبسم یک نگاه خوشتر از گرمای صد آغوش بود

           این زمان بر هر که دل بستم دریغ آتش آغوش او خاموش بود

                   تاج عشقم عاقبت بر سر شکست خنده ام را اشک غم از لب ربود

 

سلام ؛ سلامی چو بوی خوش آشنایی. دوستای گل چطورن؟...

میگما نکنه واقعا اهل دل و عشق و عرفان و اونایی که دلشون خداییه پیدا نمیشه!... یا اگر هم هست کم لطفی می کنن. آخه بابا جون یه وبلاگ بدون خواننده که پا برجا نمی مونه. باید تختش کرد و رفت!... این شمایید که به ماها روحیه میدید وبا نظرات خوبتون امیدوار میکنید.... نمی دونم والله ولی دلتون میاد بیایید و بخونیدو نظر ندید... نه آخه دلتون میاد!... حتی اگه خیلی هم مزخرفه خوب چرا میترسید ما که اینجا نگفتیم اهل دلای شجاع پایِ  چوبه دار!... نه گفتیم؟ خداییش حرف تو دهنمون نذارید!...

خلاصه اینکه اومدید خوش اومودید نیومدید هم ..... ما که بخیل نیستیم....

درب این کلبه حقیر به روی همه بازه....

 

ای بابا حالا منم حرف زدنم گل کرده هاااااااا!.... درد دل که زیاد دارم. مشق شبامون که زیادن! وای چه شود اگه، اگه، حال و حوصله هم نداشته باشی و کامپیوتر هم سر ناسازگاری داشته باشه؛  هر وقت دلش خواست خاموش بشه!... هر وقت دلش خواست هنگ کنه!... و تازه هر وقت دلش خواست روشن بشه!! آخه میگن جلل الخالق! ویروسی شدنت دیگه چه صیغه ای بود. امان از دست این کاربران مسنجر با این ویروس هایی که پراکنده کرده اند...

بله عزیزان وقتی کسی هیچ نظر خاصی نداره که از صدتا ... بد تره! و اون وقته که مطالب ما هم همش میشه گلایه و شکواییه....

 

یه چند وقتی هم بود که خبری از (تو) نداشتم فقط می دونستم که سیستم اونم ویروسی شده خوب امیدوارم که تا حالا درست شده باشه. دیگه اینکه امروز فهمیدم که این (تو) "توی نویسنده ها" قراره بره پابوس امام رضا؛ خوش به حالت؛ امیدوارم که آنطور که شایستته زیارت کنی و از طرف ما هم نایب الزیاره باشی و دعا کنی!...

 

ای بابا اونقدر نالیدم که حوصله خودمم سر رفت ؛ نا خواسته دلم هوای حافظ رو کرد. کتاب کهنه و قدیمیی که هر ورقش رو باید با احتیاط دست زد رو گرفتم دستم و نیت کردم و تفعلی زدم این اومد شما هم نیت کنید ....

 

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یکدم نکو کاری کند

اول ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام وی

وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو

نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدو از بخت میخواهم مدد

 تا فخر دین عبد الصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند.

 

*******************

نظر یادتون نره هااااااااااا......

در قلب خود بنويس هر روز بهترين روز سال است.

 


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
پرواز معنویت....جمعه بیست و هشتم مهر 1385 18:44

 

...عشق در قبیله من خنکای برف است و شعور ضمنی آب ، من اگر کفنی داشتم نگاه لیلی می کردم و می مردم...                                                                                                          

                                                    زنده یاد بهرام اردبیلی 

 

سلام به دوستای گل، نماز روزه هاتون قبول باشه؛ راستی هنگام سحر موقع افطار دعا یادتون نرفته که؟ عاجزانه التماس دعا داریم.....  

بابا این چند وقته که نبودم خیلی دلم تنگ شده بود راستش اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم.... ولی امروز یه حال و هوای دیگه داشتم؛ حسی شبیه بغض نهفته، راز نشنفته، شکوفه نشکفته، ....

دنیا توی اتاق طنین می اندازد؛ صدای ربنا چنان غوغایی به پا می کند که زبان توصیفم نیست حالم بد جوری گرفته است.... نم نمی باران می بارد، صدای چک چک ناودان... و بارش آرامش بخش قطره های ریز باران همراه با نوایی دلنشین زیر پنجره ای که به قول سهراب رو به تجلی باز است حال و هوای عرفانیی ایجاد کرده است.

حتی قطره هم می خواهد از این حجاب ظلمانی که شیشه ایجاد کرده است عبور کند و خالصانه هبوط کند... دلم می خواهد پنجره را باز کنم و در این احساس شریک شوم...

شب است و ماه است و من ؛ تنهایی ، تنهایی، تنهایی. دلم برای دلم تنگ شده است و به قدمت یاسک همسایه پیر؛ با لحنی مردد و اشکی ممتد آه را قورت می دهم... هوای اتاقم دیگر کفاف نمی دهد؛ احساس خفگی می کنم، بال زنان فرود می آیم می نشنیم و چتری که تو ساخته ای را سر می گیرم و اندوه وار از خویش تنها تو را می گویم... چقدر زیباست لحظات با تو بودن... دنیا به لحن من از درد فغان برآورده و صدایش را در ناله ابرها بر پا کرده است. نمی دانم کدام حس قریبم می خواند مرا و گریه من از باران است یا غروب...؟

چگونه بال زنم؟ چگونه سکوتم را فریاد زنم؟ انگار همین دیروز بود که آمدی؛ زمان به رفتنت از درد وامانده است و عقربه ها به سختی ثانیه ها را به دقیقه سوق می دهند؛...

روزهای آخر مهمانیست و ما کنار سفره ات نشستیم و هنوز زمینی بودیم؛ باشد روزها بیایند و ما بدون بهانه جدا از نام ماهها هوای مهمانیت را کنیم.

آه؛ این جمعه آخر هم گذشت و هنوز تو نیامدی و این غروب جمعه را با اشک شوق انتظار، بی تو افطار کردیم. ای حجه الله چقدر بی تو زمان مثل جمعه بازار است... بیا که منتظریم؛ منتظریم تا رمضان بعدی......بیا که منتظریم...

 

علاج درد مشتاقان طبیبِ آن نشناسد...

 

                               با آرزوی قبولی طاعات و عباداتتون.

 

 

 


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
خبر از دوست من کی دارهچهارشنبه نوزدهم مهر 1385 14:31

سلام امروز میخوام یه کم درد دل بنویسم میدونم هچکی اینجا سر نمیزنه حتی تو(توی من)

معلوم نیست این تو کجاست گفته بود از اول مهر میام محکم پایه میشم برا وبلاگ ولی اصلا  پیداش نیست

می توانم قلبی داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نوانيت عشق الهی در آن تجلی کند .

می توانم  همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم زيرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستند .

می توانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات باشم .

می توانم آنقدر قلبم را سرشار از عشق کنم که ديگر جايی برای کدورت و دلخوری نماند .

می توانم به خاطر همه آن چيزهايی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم .

می توانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روی زمين باشم .

می توانم در مسير رسيدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به ديگران .

می توانم هر گاه نياز به مدد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر يکتا بلند کنم و از صميم قلب تنها او را صدا بزنم .

می توانم به آنچه که خداوند برايم در نظر گرفته راضی باشم .

می توانم با محبت خالصانه ، قلب پدرم ، مادرم ، خواهرم وبرادرم و همه اطرافيانم را شاد و مسرور کنم .

می توانم در تصميم گيری هايم از استاد بزرگ يعنی تجربه کمک بگيرم .

می توانم خالص ترين و پاک ترين شوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم اينگونه باقی بمانم .

می توانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقيقت را بيابم .
                                              


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |
حال منپنجشنبه نهم شهریور 1385 9:49
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم     کم که نه! هر روزکم کم مي خوريم
 
آب مي خواهم، سرابم مي دهند          عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب              از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند                   بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست           از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد             يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام             تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم          خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن دل نابساماني بس است          کافرم ديگر مسلماني بس است
 
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت 

  ما زياران چشم ياري داشتيم            خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
 
 
yagote_besadaf

 


نوشته شده توسط من و تو | موضوع: | لينک |